حالا دیگه مارال شعرای زیادی بلده
تقریبا همه ی کتابهاشو از بره

با کتاب های جدیدی که براش میخریم هم زود ارتباط برقرار میکنه و شعراشو حفظ میکنه

علاوه بر اینها توی مهد کودک هم ۲-۳ تا شعر جدید یاد گرفته
هم از خانم مربی و هم از دوستاش:
"کبوتر ناز من تنها نشسته
دلم براش میسوزه بالش شکسته
به من نگاه میکنه ساکت و خسته
مامان جون مهربون بالشو بسته..."

این شعر جالب رو من اولین بار از زبون مارال شنیدم
که توی مهدکودک یاد گرفته بود

و با گویش کودکانه ی او جذابیتش صد برابر میشه! وقتی که مهربون رو "مه بوون" تلفظ میکنه...

جالب تر از همه اینه که تمام "یه شب مهتاب " رو حفظه
و البته حدود یک ماهه که فقط با این شعر خوابش میبره.

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم تیر 1389ساعت 20:2  توسط مارال(فعلن بابا و مامان مارال)
|
هنوز هم وقتی بیدار میشه و مادرش را کنارش نمی بینه گریه میکنه

وقتی با شوخی های دایی آرش کاملا چشماشو باز کرد و سرحال شد
ازش قول می گیریم که دیگه وقتی بیدار شد و مامانش رو ندید گریه نکنه...

اونم میگه قبوله...

وقتی میگیم حالا قول بده
دستش رو تو جیبش میبره
یه کم میگرده و بعد یه " قول " در می آره و میذاره تو دستمون!!

در مورد شکلات خوردن هم همینطوری قول میده...!
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم تیر 1389ساعت 19:45  توسط مارال(فعلن بابا و مامان مارال)
|
دیشب با مارال رفتیم سوپر مارکت تا تخم مرغ بخریم.

قبل از اینکه وارد فروشگاه بشیم گفتم مارال تو برو به عمو بگو ۱۰ تا تخم مرغ بده تا من این آشغالا رو بذارم سطل زباله و بیام پیشت.

چند ثانیه بعد که برگشتم دیدم داره با آقای فروشنده حرف میزنه.

ازش پرسیدم چی گفتی به عمو؟

میگه:
" گفتم ببخشیدا جوجو نداریم!"

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم تیر 1389ساعت 19:31  توسط مارال(فعلن بابا و مامان مارال)
|